عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

کلاس های بارداری جلسه دوم

این کلاس کلاس عذاب وجدان بود تغذیه در بارداری و شیر دهی برای کسایی که بچه با کیفیت می خواهند و تنها هدف شون بچه دار شدن نیست بزرگترین مشکلی که ما داریم تا گشنمون میشه می خواهیم چیزی بخوریم تا سیر شویم ولی این اشتباه و باید چیزی بخوریم تا تامین بشیم این جلسه کمک میکنه تا یک نوزاد سالم داشته باشیم چون بچه از بدن مادر تامیین میشه پس جنس پوست عصب عضله خونش همه وهمه از مادر اگه کم بخوری جنس بدنش مرغوب نیست و اگر زیاده روی کنی در ماه آخر اضافه وزن میشی که باعث دیابت ومصمومیت بارداری میشه که هر دو خطر ناک وباعث میشه زایمان زودرس بشه به اجبار جنس بدن ها با هم فرق داره یکی زخمش زود خوب میشه یکی بخیه می خواد اگر طب...
23 خرداد 1394

کلاس های بارداری جلسه اول

پسرک مامان خیلی حوصله کلاس های بار داری را نداشتم ولی به اصرار فرزانه جون با هاش قرار گذاشتم ورفتم بیمارستان فرزانه مهربون من و برد پیش خانم خسرویی که مربی کلاس های بارداری بود گفت این دختر عمه من و دلم می خواد آماده اش کنی برای یک زایمان طبیعی خانم خسرویی گفت زایمان طبیعی خیلی بستگی به خودشان داره بعد بهم گفت چند هفته ای که گفتم 28 هفته گفت این کلاس ها از 20هفتگی و چون شما دیر آمدی باید کلاس ها را یکم فشرده بیای و فردا 2 جلسه اول دوم را باهم بیایند وای بیدار شدن برای من که 5 ماه ساعت 11 بیدار می شم از خواب خیلی سحت بود که ساعت 7:5 از خانه برم بیرون ولی با هر سختی بود خودم رسوندم به کلاس محیط جالبی بود یک  اتاق که ...
21 خرداد 1394

چکاپ ششم

پسرک مامان روز 1394/03/17تاریخ چکاپ ششم من وشما پیش خانم دکتر بود البته 3/10نوبت داشته بودم که اشتباه کرده بودم وبعد هم به تعطیلات نیمه شعبان خورد تا اون روز.   مثل همیشه با علی جون رفتیم این بار خیلی منتظر شدیم تا نوبتمون بشه ولی خوب وقت خوبی که با علی جون کلی صحبت کنیم وقتی رفتم برا چکاپ صدای قلبت را شنیدم الهی قربونت برم که  صدای قلبت برام بهترین موزیک دنیاست تو چکاپ شکر خدا همه چیز خوب بود وقتی نوبتمون شد بریم پیش خانم دکتر به بابا گفتم دلت می خواد بیای همراهم که خودش را خیلی مشتاق نشان داد به خانم دکتر گفتم میشه با شوهرم بیام که خانم دکتر مهربون با سر تکان داد لبخند بهم گفت حتما خیلی احساس خوبی...
21 خرداد 1394

تولد نهال عزیز

پسر قشنگ مامان وقتی شما 5ماه21روز بود تو دل مامان بودی تاریخ 94/02/24 تولد دختر عموت نهال عزیز بود من همش اون موقع ناراحت شما بودم که مبادا تو سر وصدا زیاد اذیت بشی ولی خوب شکر خدا به خوبی گدشت این عکس نهال عزیز این عکس کیکش که عکس خودش روش بود کادویی که از طرف من وشما وبابا بود عروسک گریه کن امیدوارم دوستش داشته یاشه عزیز مامان ما با نهال جون تو یک خونه زندگی می کنیم امیدوارم برای هم دوستهای خوبی باشید ...
2 خرداد 1394
1